دیروز من فردای تو

متن مرتبط با «اشک شوق به انگلیسی» در سایت دیروز من فردای تو نوشته شده است

به حق چیزهای ندیده

  • نیلوبلاگ

    سلام خدمت دوستان عزیزمxa0 در ابتدا باید معذرت خواهی کنم بخاطر اینکه مدتی ننوشتم! امروز میخوام خاطره ای را برای شما بگم که مطمئنا باعث تعجب شما خواهد شد. خیلی از ایرانی هایی که مسیحی شدن به کشور ترکیه رفتند و با عناوین مختلف درخواست پناهندگی دادن، مثلا یکیشون میگه دنبال من هستن، یکیشون میگه منو بازداشت کردند و کتک زدن و بخاطر همین مجبور شدم فرار کنم. یبار به یکیشون گفتم چرا اومدی؟ گفت مجبور شدم فرار کنم و اگر میموندم مدتها باید میرفتم زندان و در حال تعقیب بودم. گفتم چجوری اومدی؟ گفت با هواپیما!!!...

    ادامه مطلب
  • به گناهت اعتراف کن تا آزاد شوی

  • نیلوبلاگ

    یروز که مثل همیشه برای دعا به کلیسا رفته بودیم، سه شنبه بود، همه جمع بودن، معمولا جلسات دعای ما اینگونه برگزار میشد، بعضی وقتها از صبح بود تا عصر و بعضی وقتها هم از ساعت 16 تا 20، روزی که در آنجا بودیم تایم 16 تا 20 بود، ابتدا موعظه ای شنیدیم و بعد به گروه های پنج نفره تقسیم شدیم و دعا کردیم، بعد به صورت دسته جمع، در بین اعضاء دعا کننده خواهری حضور داشت به نام (م) که بسیار گریه می کرد و غم فراوانی در چهره او موج میزد، یکی از خانم ها به سراغ او رفت و با او کمی صحبت کرد و یکدفعه با صدای بلند به او...

    ادامه مطلب
  • خدا محبّت است: زمین خواری به قیمت جان انسانها

  • نیلوبلاگ

    باسلام خدمت دوستان عزیزم این خاطره دقیقا بعد از اون روزی اتفاق افتاده است که من در جلسه دعا برای کشور فلسطین دعا کردم و از خدا خواستم تا از پیشروی ارتش اسراییل جلوگیری کنه، هفته بعد در کلیسا این اتفاق رقم خورد. مثل همیشه برای جلسه دعا رفتیم به کلیسای نیلو، کشیش مهرداد سجادی واعظ جلسه بود، جلو رفتم و از آنجایی که فکر می کردم ایشون از خواهر شیوا حبیبی روشنفکر تر هستند و می توانم با ایشان راحت تر صحبت کنم موضوع هفته پیش که با خواهر شیوا حبیبی اتفاق افتاد را برای او بازگو کردم و به او گفتم. xa0xa0بر...

    ادامه مطلب
  • اشک شوق

  • نیلوبلاگ

    سلام دوستان خیلی وقته که خاطره ای رو ننوشتم. آخه کمی به آرامش رسیدم و نمیخوام مجدد با یادآوری اون خاطرات تلخ برای خودم ارامشم رو از دست بدم. فقط اینی که میخوام بگم انقدر برای جالب بود که نتونستم در موردش مطلبی ننویسم. دو عزیز که در وبلاگ من باهم آشنا شدن و بعد از خواندن خاطرات وبلاگ، تصمیم میگیرن وبلاگی با موضوع حقیقت بندگی راه بندازن تا خداوند را بهتر بشناسن. واقعا لذت بردم و خوشحالم که وبلاگ تأثیر خودش را داشته. از خداوند و این دوعزیز ممنونم و در این راه براشون آرزوی موفقیت دارم. این هم مطلبی ...

    ادامه مطلب