یروز در کلیسا جمع بودیم برای مراسم هفتگی. بعد از پایان جلسه معمولا کسانی که سوال خاصی دارند به سراغ کشیش می روند و چند دقیقه ای در همان سالن کلیسا با او صحبت می کنند. در آن روز من نیز یکی از آن دسته افرادی بودم که سوالی داشتم. رفتم و ایستادم پشت سر یکی از خواهرانی که در حال صحبت با کشیش سرگی شاهوردیان بود، ناخواسته توجهم به صحبت آن خواهر با کشیش جلب شد و دیدم که خواهرمون داره به پهنای صورت اشک میریزه و کشیش هم بهش میگه خب بگو چیشده دخترم، اون خواهر شروع به تعریف کرد و گفت مادرم سالها از رماتیسم هاد در حال رنج بردن بود و پاهای او پرانتزی شده بود و هر چند وقت یکبار تب رماتیسم به سراغ او می آمد و شدیدا حال او خراب میشد و باید به بیمارستان مراجعه می کردیم، مدتی هست که مادرم دیگر قادر به راه رفتن نیست و با واکر و اسا با زحمت فراوان راه می رود، چند روز پیش که در آشپزخانه منزلمان در حال شستن ظروف غذای ظهر بودم یکدفعه دیدم مادرم در حال داد و فریاد کردن است و می گوید نگذارید بره نگذارید بره،آشپزخانه خانه ما به علت قدیمی بودن اوپن نبود و دارای در بود، در آشپزخانه را باز کردم و به بیرون رفتم دیدم که مادرم در خانه را قفل کرده و شدیدا گریه می کند و می گوید رفت.... رفت. و فقط گریه می کند، شوکه شده بودم و نمی دانستم چه می گوید، با خود گفتم فقط از نظر روانی مریض نشده بود که به آن هم دچار شد، به سمت مادرم رفتم و اورا در بغل گرفتم و گفتم قربونت برم چیشده آخه، گفت رفت... رفت. گفتم عمر ، عزیزم کی رفت، گفت بمن گفت بی بی شهربانو همسر امام حسین هستم، با خود گفتم مادرم توهم زده و امام حسین مگه همان مرد عرب نیست که در کربلا جنگید و هرساله مردم برای او خودشون رو میکشن الکی، لباس های خود را پوشیدم و به اورژانس اطلاع دادم و مادرم را به نزدیکترین بیمارستان رساندیم، در بیمارستان فوق آزمایشاتی را از مادر من گرفتند و جواب آنها را به نزد دکتر غریب بردیم، دکتر با نگاه کردن به آزمایشات کمی متعجب شده بود و از ما خواست تا به پاتوبیولوژی مرکزی که روبروی پارک ساعی در خیابان ولیعصر بود برویم و در آنجا آزمایش را انجام بدیم، بعد از تکرار آزمایش مجددا به نزد دکتر غریب دوست رفتیم و با نگاه کردن آزمایشات گفت خانم شما شفا گرفتید و خوتان لطفا ماجرا را برای من تعریف کنید، مادرم بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرد، دکتر گفت تعریف کن لطفا، مادرم گفت چند روز پیش یکی از دوستان من به درب خانه آمد و گفت می آی باهم بریم به مجل بی بی شهربانو تا برای تو دعا کنند، به دوست خود گفتم مثلا دعا کنند که چی بشه، دوستم گفت بیا بریم بخاطر من لطفا، با او با هر زحمتی بود همراه شدم و به مجلسی که گفت رفتم، در آنجا دیدم شخصی که خادم آن محل است و در حال پذیرایی از مهمانان است یکی از پاهای او لنگ میزند، به دوستم گفتم ببین اگر صاحب این مجلس می تواند شفا دهد این شخصی که در حال زحمت کشیدن برای او هست را اول شفا بدهد و شفا دادن من پیشکش، اینها هیچ کاری برای من نمی توانند انجام دهند. مجلس بعد از گذشت مدتی به اتمام رسید و بدون نتیجه به خانه برگشتم و به دوستم گفتم دیدی بااین پا درد الکی مرا باخود بردی، به خانه برگشتم و دوست من داخل نیامد و از همانجا رفت، تعجب کردم آخه همیشه خانه ما بود ولی آن روز بعد از رساندن من هرچه اسرار کردم نماند و رفت. به خانه وارد شدم و دخترم در حال شستن ظرفهای غذا در داخل آشپزخانه بود. به پذیرایی خانه وارد شدم و به علت نداشتن کمد دیواری رختخواب های خود را گوشه اتاق چیده بودم تا کمد آماده شود. به رختخواب ها تکیه زدم و نشستم، یکدفعه سنگین شدم و نفسم سخت می آمد و می رفت، تابلویی داخل خانه ما بود که روی آن نوشته شده بود الله، محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین، دیدم از الله آن تابلو نور سبزی تمام خانه را روشن کرد، زبانم خشک شده بود و حال سکته داشتم ، دیدم خانمی قد بلند جلوی من ایستاده و بعداز اینکه در صورت من نگاه کرد نشست و گفت چراگفتی اینها نمی توانند برای من کاری انجام دهند، من بی بی شهربانو همسر امام حسین هستم، آمده ام از طرف خدا شفای تورا بدهم، دستی روی پاهای من کشید و رفت، دویدم در را قفل کردم تا نتواند از خانه خارج شود که موفق نشدم و در آن لحظه عقلم کار نکرد که این خانم از قیب آمده و من نمی توانم در را روی او قفل کنم.
جناب کشیش مادر من شفا گرفته و الان از بیماری که راه چاره ندارد بهبودی پیدا کرده.
من با شنیدن این داستان چنان شوکه شده بودم که از جایم نمی توانستم تکان بخورم و نگاهم مبهوت آن خواهر شده بود و زبانم قفل.
جناب کشیش به اون خواهر گفت دخترم احتمالا خیالاتی شدید. برو امشب برای مادرت دعا کن که و شفای حقیقی اورا از خداوند بطلب. اون خواهر گفت آقای کشیش هزارتا آزمایش دادیم و مادرم کاملا بهبود پیدا کرده. کشیش گفت دخترم برو دعا کن و سعی کن این ماجرا را برای کسی تعریف نکنی. خواهرمون گفت آقای کشیش راست میگم، کشیش گفت باشه اگر اینطوریه که شما میگی هفته دیگه مامانت رو بیار اینجا تا من ببینمش.
هفته بعد اون خواهر با مادرش آمد ولی انتظامات از ورود او به کلیسا جلوگیری کرد و گفت که فقط اعضای رسمی باید به کلیسا بیایند، در همان دم دیدم که دو مهمان که به همراه یکی از برادرها آمده بودند به راحتی وارد شدند و در آنجا بود که متوجه شدم ممانعت از ورود مادر این خواهر هماهنگ شده است و اگر بیاید داخل و شفای او را ببینند ممکن است خیلی ها از ایمانشان بیافتند و به اسلام روی بیاورند.
بسیار موضوع عجیبی بود برای من. در آنجا برای اولین بار بود که با خود گفتم نکند مسیحی بودن من اشتباه است.
هنوز که هنوزه با آن روز در حال دست و پنجه نرم کردن هستم.
دیروز من فردای تو...ما را در سایت دیروز من فردای تو دنبال میکنید
برچسب: بی بی شهربانو,بی بی شهربانو تهران,بی بی شهربانو در تهران,بی بی شهربانویی,بی بی شهربانو در شهرری,بی بی شهربانوی ساروی,
نویسنده:
بازدید: 66