
یروز در کلیسا جمع بودیم برای مراسم هفتگی. بعد از پایان جلسه معمولا کسانی که سوال خاصی دارند به سراغ کشیش می روند و چند دقیقه ای در همان سالن کلیسا با او صحبت می کنند. در آن روز من نیز یکی از آن دسته افرادی بودم که سوالی داشتم. رفتم و ایستادم پشت سر یکی از خواهرانی که در حال صحبت با کشیش سرگی شاهوردیان بود، ناخواسته توجهم به صحبت آن خواهر با کشیش جلب شد و دیدم که خواهرمون داره به پهنای صورت اشک میریزه و کشیش هم بهش میگه خب بگو چیشده دخترم، اون خواهر شروع به تعریف کرد و گفت مادرم سالها از رماتیسم ...
ادامه مطلب
سلام دوستان خیلی وقته که خاطره ای رو ننوشتم. آخه کمی به آرامش رسیدم و نمیخوام مجدد با یادآوری اون خاطرات تلخ برای خودم ارامشم رو از دست بدم. فقط اینی که میخوام بگم انقدر برای جالب بود که نتونستم در موردش مطلبی ننویسم. دو عزیز که در وبلاگ من باهم آشنا شدن و بعد از خواندن خاطرات وبلاگ، تصمیم میگیرن وبلاگی با موضوع حقیقت بندگی راه بندازن تا خداوند را بهتر بشناسن. واقعا لذت بردم و خوشحالم که وبلاگ تأثیر خودش را داشته. از خداوند و این دوعزیز ممنونم و در این راه براشون آرزوی موفقیت دارم. این هم مطلبی ...
ادامه مطلب