
یروز در کلیسا جمع بودیم برای مراسم هفتگی. بعد از پایان جلسه معمولا کسانی که سوال خاصی دارند به سراغ کشیش می روند و چند دقیقه ای در همان سالن کلیسا با او صحبت می کنند. در آن روز من نیز یکی از آن دسته افرادی بودم که سوالی داشتم. رفتم و ایستادم پشت سر یکی از خواهرانی که در حال صحبت با کشیش سرگی شاهوردیان بود، ناخواسته توجهم به صحبت آن خواهر با کشیش جلب شد و دیدم که خواهرمون داره به پهنای صورت اشک میریزه و کشیش هم بهش میگه خب بگو چیشده دخترم، اون خواهر شروع به تعریف کرد و گفت مادرم سالها از رماتیسم ...
ادامه مطلب